باران که میبارید، چکچکِ آب در خانههای گِلی، آنگاه که از لای چوبهای چنار و نیهای سقف فرود میآمد، سرشار از دلشوره بود. وقتی باران کمی میایستاد، کفشهای لاستیکیِ آمادهٔ ترمیم ـ که به آن «پاسا» میگفتند ـ از گنجه بیرون میآمد. کاه و نمک هم به یاری میآمد تا شاید علفهای هرز بر پشتِ بام نرویند و باران با خیالی آسودهتر ترانه بخواند.